تبليغاتX
نقاب - دنیای دیوانه دیوانه دیوانه

نقاب

اگه نقاب نبود، دنيا چه رنگي مي‌شد؟.....
دنیای دیوانه دیوانه دیوانه
ظهر همینطوری اسم چند وبلاگ نظرم رو جلب کرد و سرکی به پست های مختلف وبلاگ ها کشیدم.

یکی از این وبلاگ ها از قول دختر بچه ای بود که هنوز به دنیا نیامده و البته به قلم پدر ساکن رشتش. این پدر مهربان و البته پول خرج کن و به قول بچه ددی به ریز خریدها با قیمت و مسلما مارک ها با جزییات اشاره کرده بود. همین طور به سرگزمی های مامی بچه که عبارت بود از تماشای سریال لاست و قس علی هذا. من فقط نتونستم سردربیارم ، چرا این بچه از توی شکم مامانش خارجی شدن رو تمرین می کنه و بابا، مامان رو ددی و مامی صدا می زنه. از بقیه جزییات خارجی شدن بگذریم.

یکی دیگه از وبلاگ نویس های عزیز ساکن اردبیل معلوم نبود رفته بود بیمارستان یا تجزیه تحلیل نوع پوشش و چروک های صورت خانمی به قول خودش ۵۰ ساله. عجیب این خانم و مانتوی تنگ و موهای رنگ شده بیرون از روسریش رو توصیف کرده بود و بعد هم کلی دلیل و برهان که این پوشش مناسب خانمی با اون همه چروک توی صورت نیست و فلسفه حجاب این است و آن .. . گویا یک هم صحبت هم توی بیمارستان پیدا کرده بود که حسابی برای نقد خانم دل به دل هم بدهند.

در همین اثنا صدای نمازگزارن جمعه از بلندگوهای مسجد محلمان طنین افکند که با جدیت مرگ بر ... ها رو پشت سر خطیب تکرار می کردند. گوش هایم را تیز کردم، مثل سال ها قبل به هر کسی نامش دم دست بود، یک مرگ بر گفتند و تکبیر نماز بلند شد. مسجد محلمان نزدیک خانه ماست.  مادر تا به خانه رسید با تاکید گفت: من که فقط صلوات فرستادم. مرگ  نگفتم.

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت0:4توسط سهيلا بيگلرخاني |