روزهای رویایی
۱ـ عصرهای بهاری که خسته از روز همیشگی، تنها و دست بر فرمان، به جاده چشم می دوزم و گوش به آواز دلتنگ های خواننده های خوش ذوق می سپرم، دلم می خواد این جاده مخصوصا آن یکی که دو طرفش پر است از مزارع سر سبز، تموم نشه. یا یه جایی توی ابرها سر دربیاره. شایدم یه دشت پر زا شقایق های وحشی. یه جایی که قبلا ندیدم. جایی با رنگ های ناب، رنگ های واقعی. از همونا که فقط تو هزارتوی ذهن و رویاهامون می تونیم ببینیم.
۲ـ چند روز پیش یعنی درست ۲۵ اردیبهشت ۳۹ ساله شدم. حالا که یه قدمی ۴۰ سالگی وایسادم، حس خارق العاده ای دارم. عجیب دلم می خواد به هر کی می رسم، این نکته رو گوشزد کنم که دارم به چل چلی نزدیک می شم. این ماجرا وقتی لذت بخش تر می شه که نگاه متعجب مخاطب به نگاهم می ماسه که، نه ! اصلا بهت نمی آد!!!
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت21:3توسط سهيلا بيگلرخاني |

