تبليغاتX
نقاب

نقاب

اگه نقاب نبود، دنيا چه رنگي مي‌شد؟.....
درایت از دست رفته
وقایع دیروز به شدت تکان دهنده بود. چه آن بخشی که گزینش شد و از تلویزیون پخش شد و چه بخشی که باز ناگفته ماند. مهم نبود عابر باشی یا برای تجمع آمده باشی یا هر چیز دیگر، گاز اشک آور و باتوم و اسپری فلفل تنها چیز بود که انتظار تو را می کشید. عصر هم که به تصور آرام شدن خیابان قصد داشتم محل کارم را ترک کنم، تیر اندازی نیروی امنیتی به سمت جمعیت متفرق دو نفر را نقش زمین کرد.

با این همه تصاویر مربوط به کتک خوردن یک بسیجی از معترضان آزرده ام کرد. همان طور که تصاویر متعدد کتک خوردن معترضان و بعضا مردم عادی از نیروهای امنیتی دلم را لرزاند. مخصوصا یک شنبه هفته قبل وقتی همکار و دوستم که دختر ۲۴ ساله ای است، از باتومی که وقت رفتن از محل کار به منزل نوش جان کرده بود، به هم ریخته بود.

فرقی نمی کند کی زده و کی خورده شاید حتی فرقی هم نکند که کی اول شروع به خشونت کرد. مهم این است که همه اینها چه بسیجی، چه معترض، حتی اراذل و اوباش که امروز همه چیز به آنها نسبت داده می شود، فرزندان این مردمند و این صحنه ها تنها حکایت از دو قطبی شدن جامعه و رودرویی مردم دارد. مساله ای که باید با درایت از آن جلوگیری می شد.

هر چند وقتی ادبیات سخیف و ایراد تهمت با استناد به جرم های ثابت نشده به بهانه مناظره وارد عرصه سیاست می شود، بیش از این را نمی توان انتظار داشت. گو این که اینجور ادبیات از چند سال قبل به عرصه سیاست وارد شد.

آن چه که مسلم است، بخشی از عناصر درون نظام با هم اختلاف سلیقه دارند. مساله ای که پیش از این نیز در زمان امام سابقه داشته. با این همه در آن زمان هرگز مساله به رودرویی مردم ایران ختم نشد. چرا که با درایتی درخور مشکلات حل می شد. پر واضح است حفظ وحدت ملی و دوستی مردم فقط با نصیحت و ایراد سخنرانی محقق نمی شود. عملکردها به گونه ای است که یک بخش از جامعه تصور می کند در همه موارد حق با اوست و بخش دیگر تصور می کند، حقش ضایع شده است. بخشی تمام رسانه ها و بلندگوهای کشور را  در اختیار دارد و بخشی دیگر به کل بایکوت خبری شده است. بخشی اجازه پیدا می کند با سلام و صلوات تجمع تشکیل دهد. بخشی دیگر باید نگران هزار جور برخورد قهر آمیز در تجمعش باشد. بخشی به صراحت از بالاترین مقامات نظام حمایت می شود، بخش دیگر فقط به کار طولانی کردن صف رای گیری آمده است. مسلم است که این دو تکه کردن جامعه که ناگزیر بخشی را دچار سرخوردگی می کند و احساس می کند، ناخودی است با این کشور و نظام، خشونت را دامن می زند. نمی توان نگران خون بهای بسیجی بود و دلنگرانی از پایمال شدن خون دیگر کشتگان (به ویژه ان گروهی که از ساختمان بسیج مورد هدف قرار گرفتند) نداشت و مردم را به همدلی و وحدت دعوت کرد. این نوع دعوت به همدلی جز تفرقه افکنی و رودرو قرار دادن مردم و ارجح دانستن خون یکی بر دیگری نیست. 

کاش حد اقل صدا و سیما در مقابل پخش تصاویر کتک خوردن بسیجی از معترضین، تصاویر کتک خوردن دختران عابر را از نیروهای امنیتی نیز پخش می کرد یا در مقابل به آتش کشیده شدن مسجد، تخریب دانشگاه را نیز به تصویر می کشید. هر چند صدا و سیما مختار است به جانبداری از بخشی از جامعه عمل کند به شرط آن که ملی نباشد یا در جامعه ای زندگی کنیم که اصول دمکراسی اجازه چند صدایی شدن و ایجاد شبکه های دیگر تلویزیونی را به جامعه بدهد. در آن صورت شاید با وجود بلندگوهای متعدد بخشی از خشم جمعی در این رسانه ها انعکاس یافته و از خشونت در مقابل یکدیگر کاسته شود.

هر چند من ترجیح می دادم به جای این همه روزهای پر آشوب و خشن، با رفتاری سنجیده، از این همه تفرقه افکنی جلوگیری می شد. به نظر می رسد، آنقدر درایت برخورد با سلیقه های متنوع کمرنگ شده، که اوضاع را به اینجا کشانده. فراموش نکنیم اختلافی که اکنون وجود دارد میان کسانی است که همگی با تمام باریک بینی های شورای نگهبان پیش از این  از سوی آن شورا تایید شده اند. بنایراین مردم به هواداری این افراد به رقابتی پرداختند که پیش از این از سوی شورای نگهبان بسیار تنگ شده بود. با این همه رفتار جانبدارانه هر دو طرف ماجرا را به شدت بر مواضع خود متعصب کرده است تا جایی که این تعصب به خشونت منتهی شده است.

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت23:24توسط سهيلا بيگلرخاني |
زمستان هم می گذرد
هیچ زمستانی تا ابد نمی ماند. یه ضرب المثل فارسی می گه: زمستان می ره و رو سیاهیش به ذغال می مونه...
+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت23:28توسط سهيلا بيگلرخاني |
رای من را پس بدهید
این روزها بغض گلویم را گرفته. به خاطر این همه تحقیری که شدم. به خاطر این همه توهین. چند روزی است می خواهم بنویسم اما حتی این گوشه کوچک دنیا هم این روزها به لطف پیروزی ۲۲ خرداد به رویم باز نمی شود. گفته بودند، بهشت را به بها می دهند نه بهانه. گفته بودند، دمکراسی تاوان دارد. گفته بودند حق گرفتنی است، اما این همه ماجرا را هرگز تصور نمی کردم. آن هم در قالب تمام تنگناهایی که مدت هاست به آن خو گرفته ایم. نمی دانستم مشتی خس و خاشاک به حساب می آیم که فقط برای پر کردن صندوق رای و صف کشیدن به من نیاز دارند.

اگر نبود جمعیتی میلیونی که با هزار تهدید و شایعه، بدون جایزه و فراخوانی، بی اتوبوس های رایگان رفت و برگشت و با ترس از باتوم به خیابان آزادی آمدند، از غصه می ترکیدم.

ما یک مشت هوادار تیم فوتبال نیستیم که از چراغ قرمز رد شده باشیم. ما حتی آدم های به قول شما کثافت مورد احترام دمکراسی های غربی نیستم که دمکراسی اصیل و آزادی فراتر از مطلق شما رای ما را به حساب نیاورد. ما به قول دوستان شما رفاه زده و سگ باز هم نیستیم. شهروندانی هستیم که در تمام چارچوب های تنگ شما انتخاب کردیم. انتخابی که محترم شمرده نشد.

این روزها خیلی ها از هم می پرسند این جمعیت ۶۴ درصدی و ۲۴ میلیونی کجا بود که بی دعوت رسمی خوشحالی کند؟ و این همه اندوه را پایان دهد؟

فکر می کنم مردم خیلی بهتر از نظر سنجی می بینند.

برای من دیگر مهم نیست تصمیم گرفته اید چه کسی رییس جمهور من باشد، فقط رای من را پس بدهید. حتی اگر یکی از آن ۲۴ میلیون باشد.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت2:14توسط سهيلا بيگلرخاني |
دروغ گفتن چه آسان شده
از جمعیت صد هزار نفری گفته شد که برای حمایت از رییس جمهور فعلی در مصلی گرد هم آمدند، اما هیچ کس از چگونگی گرد آمدن این جمعیت نگفت. اتوبوس های رایگانی که نمازگزاران مساجد شهرک های استان تهران را به مصلی بردند و آوردند تا جمعیت شکل بگیرید. اسفناک است، کسی که این همه در مقابل بی عدالتی و هدر رفت بیت المال داد سخن می دهد و از هزینه های تبلیغاتی دیگر نامزدها می گوید، چطور به راحتی می پذیرد، امکانات بسیج مساجد به طور رایگان در خدمت تبلیغات خودش قرار گیرد. این سوءاستفاده از بیت المال نیست؟ دلم می گیرد از این که حتی خانه های خدا هم جایگاه حزب بازی شده نه تبلیغ دین خدا. دروغ گفتن چقدر آسان شده این زمانه...

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت16:50توسط سهيلا بيگلرخاني |
پارادوکس دولت آینده
از چهارشنبه دارم به این موضوع فکر می کنم، بر فرض هم که دولت چهارساله کریمه! تمدید شود، با این همه تهمتی که به صراحت به اشخاص زده، چطور می تواند کار کند؟ آن اشخاص او را رها می کنند و از پیگیری مساله منصرف می شوند یا حسابی برای پاسخ دادن قضایی باز می کنند؟ در صورت اول معنای یک تابوشکنی بی سابقه را در نظام دارد و این پیامد را که از این به بعد هر کس به ویژه کسان رده بالا راحت می توانند، بقیه را در رسانه ملی متهم به دزدی و ... کنند. که خدا آخر عاقبت چنین آنارشیسمی را به خیر کند. در صورت دوم هم دولتی که رییس آن بار سنگین پرونده قضایی افترا را به دوش می کشد، چه دولتی خواهد بود؟ پاردوکس عجیبی خواهد بود. همین طور در صورت انتخاب مجدد احمدی نژاد، دو راهی سختی پیش روی قوه قضاییه و اشخاصی که به آنان تهمت زده شده، قرار دارد.
+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت2:42توسط سهيلا بيگلرخاني |
..
اصلا دلم مي خواد داد بزنم، حتي گريه كنم، به عالم و آدم هم بد و بيراه بگم. كسي اعتراضي داره؟ كي مي گه من هميشه بايد سر حال و شاداب باشم؟؟؟
+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت15:45توسط سهيلا بيگلرخاني |
متشکرم
کادو گرفتن همیشه هیجان انگیزه. مخصوصا وقتی انتظارش رو نداری و از کسی که اصلا فکرش رو نمی کنی. دوست خوبم متشکرم که به یاد روز تولدم بودی.
+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت0:24توسط سهيلا بيگلرخاني |
دنیای دیوانه دیوانه دیوانه
ظهر همینطوری اسم چند وبلاگ نظرم رو جلب کرد و سرکی به پست های مختلف وبلاگ ها کشیدم.

یکی از این وبلاگ ها از قول دختر بچه ای بود که هنوز به دنیا نیامده و البته به قلم پدر ساکن رشتش. این پدر مهربان و البته پول خرج کن و به قول بچه ددی به ریز خریدها با قیمت و مسلما مارک ها با جزییات اشاره کرده بود. همین طور به سرگزمی های مامی بچه که عبارت بود از تماشای سریال لاست و قس علی هذا. من فقط نتونستم سردربیارم ، چرا این بچه از توی شکم مامانش خارجی شدن رو تمرین می کنه و بابا، مامان رو ددی و مامی صدا می زنه. از بقیه جزییات خارجی شدن بگذریم.

یکی دیگه از وبلاگ نویس های عزیز ساکن اردبیل معلوم نبود رفته بود بیمارستان یا تجزیه تحلیل نوع پوشش و چروک های صورت خانمی به قول خودش ۵۰ ساله. عجیب این خانم و مانتوی تنگ و موهای رنگ شده بیرون از روسریش رو توصیف کرده بود و بعد هم کلی دلیل و برهان که این پوشش مناسب خانمی با اون همه چروک توی صورت نیست و فلسفه حجاب این است و آن .. . گویا یک هم صحبت هم توی بیمارستان پیدا کرده بود که حسابی برای نقد خانم دل به دل هم بدهند.

در همین اثنا صدای نمازگزارن جمعه از بلندگوهای مسجد محلمان طنین افکند که با جدیت مرگ بر ... ها رو پشت سر خطیب تکرار می کردند. گوش هایم را تیز کردم، مثل سال ها قبل به هر کسی نامش دم دست بود، یک مرگ بر گفتند و تکبیر نماز بلند شد. مسجد محلمان نزدیک خانه ماست.  مادر تا به خانه رسید با تاکید گفت: من که فقط صلوات فرستادم. مرگ  نگفتم.

+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت0:4توسط سهيلا بيگلرخاني |