گریز
قصد ندارم اینجا درباره سیاست یا چیزهایی از این قبیل بنویسم، چون اینجا یه وبلاگ شخصیه. مفری برای بی دسته بندی و حتی بی ربط نوشتن. اما گاهی نکته هایی که این روزها این ور و آن ور توی وبلاگ ها می خوانم، وادارم می کنه گریز بزنم و چند خط درباره موضع گیری در مورد مسایل فلسطین بنویسم که البته نظر شخصیه منه. نمی دانم فهمیدن این نکته اینقدر سخته، که به هر حال اشغال اشغاله، حتی اگه ۶۰ سال از اون گذشته باشه و حتی اگه اشغالگر توانسته باشه، برای خودش وجاهت جهانی بخره، مسلمه که این وجاهت در اصل موضوع هیچ تاثیری نداره، حتی تقدیرگرا ترین و صلح طلب ترین آدم ها و فرقه ها هم رایی که در مقابل اشغال خانه و وطن صادر می کنن، جنگه. حالا نمی دونم چی شده که عملیات ضد اشغال توی جنگ جهانی دوم و یا کشورهای دیگه اسمش شده بود، عملیات چیرکی، و حالا اسمش شده، عملیات تروریستی؟! اگه حماس شروع کرده به حمله، به نظر من حتی دیر هم هست، باید زودتر شروع می کرد. این اولین باری هم نیست توی تاریخ که مردم عادی، با رضایت کامل حاضر شدن، بهای پس گرفتن شهر و کشورشان رو بپردازن. این موضوع خیلی ساده است، کافیه از ژست روشنفکری در بیایم و خیلی بی طرفانه به ماجرا نگاه کنیم، بدون این که بخواهیم به خاطر محافظه کاری یا هر چیز دیگه، تحلیل های تحلیل گران رسانه های بزرگ که اتفاقا همه به نحوی غربی هستن، رو طوطی وار تکرار کنیم. مگه مهمه که آدم ها ما رو آدم روشنفکر یا واپسگرا یا تندرو یا دولتی یا هر چیز دیگه بدونن؟؟! با خودمون که دیگه رودربایستی نداریم. مگر این که بگیم، مفهوم خیلی از حرکت ها مثل اشغال یه سرزمین با مرور زمان عوض می شه...
+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت23:44توسط سهيلا بيگلرخاني |
چقدر سختم من
چند سال قبل دوستی داشتم به قاعده یک آدم متعهد و البته یک روزنامه نگار باریک بین و منتقد. دوست داشت علاوه بر دوستی همکار هم باشیم. همین علاقه او را به تکاپو انداخت تا شغلی توی روزنامه ای که قرار بود، خودش در آن مشغول شود، برایم پیدا کند. آدم روزنامه چی هم که اغلب اوقات نیازمند شغل و نگران آینده. کافیه که سوتی زده بشه.
القصه، آقای دبیر گروه، گویا ظاهر روسری پوش مرا نپسندید و سر بسته و با نگاه های زیرچشمی یک نظر حلال، به من قضیه رو فهموند. من هم که حساس، عطای این شغل رو به لقایش بخشیدم. دوستم دلخور و ناراحت، زبان اومد که، حالا چی می شه مقنعه سرت کنی؟ و کلی در بیان لزوم حفظ شئونات برام سخنوری کرد.
گذشت تا این که بالاخره با هم همکار شدیم و این بار من واسطه معرفی شدم. روزگار وفق مراد بود که از یک روز به بعد قرار شد، حجاب خانم ها با سختگیری کنترل بشه. دوست عزیز و موجه من چنان منعطف شده بود که حتی از این کنترل نیم بند هم رای نیاورد. وقتی جمله خودش رو بهش تحویل دادم و البته یادآوری این که قبلا چندان هم با این مسایل مشکل نداشته، چنان ماجرا رو تکذیب کرد که ...
دوست نیمچه مذهبی و متعهد من، چند ماه بعد چنان تغییر کرده بود که تمام هنجارهای خانوادگیش را هم شکست. بعد هم جذب فمنیسم شد. ( البته منظور من اصلا این نیست که فمنیست ها چنین ماجرایی داشته اند، این فقط داستان دوست موجه منه.) و بعد هم چنان اصول اخلاقی برایش رنگ باخت که به راحتی و با توجیه این که عشق مهم تر از هر چیزه، طرف دوستش رو هم به قول معروف قر زد.
چند روز پیش به این فکر می کردم، در مقابل این همه تغییر، من هنوز انگار همان جا هستم که بودم، هنوز حوصله کار کردن توی محیط هایی که با نگاه های زیر چشمی به تو می فهمانند، موهایت را بپوشانی ندارم. هنوز وقت زیادی برای جلوی آیینه نشستن و ور رفتن به سر و صورتم ندارم. هنوز فقط هر وقت دلم برای خدا تنگ می شود، می روم سراغ سجاده ام.
چقدر سخت و انعطاف ناپذیرم من ....
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت1:40توسط سهيلا بيگلرخاني |
براي اطلاع دوستان عزيز. با نمره ۲۰ دوره طراحي لباسم رو تموم كردم.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت12:41توسط سهيلا بيگلرخاني |
تمام شد
تمام روزهای تعطلیل رو شب زنده داری کردم تا کارهای پایان ترمم رو تحویل بدم. البته ترم آخر. فردا قراره نمره نهایی رو بگیرم و بعد هم گواهی پایان دوره طراحی لباس. اما نمی دونم چرا خوابم نمی بره. هیجان زده نیستم اما دلم می خواد همین الان راه بیافتم و برم پشت در کلاس تا صبح منتظر بمونم. البته می دونم بازم مثل همیشه مدرسه ام دیر می شه. عادته دیگه، ترک عادت هم ....
+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت1:2توسط سهيلا بيگلرخاني |
این همه داستان
حق با
محیای عزیزه. گفته بودم کمتر می نویسم، اما انگار این کار جدید و داستان های مستندی که باید برای صدا و سیما بنویسم، بیشتر سر ذوقم آورده. به خصوص که همه داستان های درباره آدم های خاصه. آدم هایی که یه جورایی از بقیه جلوترن. حتی با وجود مشکلات خیلی خیلی زیاد. باید یه اعتراف کنم. من هنوز یه خبرنگار نیستم. با این تعریف که خبرنگار باید مثل یک راوی بی احساس فقط نقل کننده باشه، من هرگز یه خبرنگار نمی شم. چون از غصه آدم های قصه هام غصه ام می گیره. با شادیشون می خندم و از موفقیتشون ذوق می کنم. انگار این پله ها رو خودم طی کرده باشم.
یه پی نوشت بی ربط: خیلی پیش اومده بهم کارهایی پیشنهاد شده که چندان ربطی به حوزه تخصصی من نداشته. اصرار هم شده که تو توانایی انجامش رو داری ... این روزها هم از همون روزاست. ببینم نکنه تو این مملکت قحط الرجال اومده؟
+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت19:21توسط سهيلا بيگلرخاني |
استامینوفن
وبلاگ
استامینوفن را دوست دارم. درست مثل استامینوفن روح که وقتی همه جای روحت حسابی درد گرفت، لاجرم سراغش می روی و یکی می اندازی بالا تا کمی دردت آرام بگیرد. حتی اگر موقتی...
+نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت18:10توسط سهيلا بيگلرخاني |
شاهکار
بعضی ها واقعا
شاهکارن. چند سال پیش توی نمایشگاه کتاب، کتاب ترانه های شاهکار بینش پژوه رو دیدم، جسته گریخته هم چند تا از ترانه هاش مخصوصا ترانه های آلبوم اسکناس رو شنیدم. زیبا می خونه. البته من چندان دانش موسیقی ندارم که بخوام ترانه های این خواننده رو نقد کنم، جز این که از شنیدن ترانه هاش لذت می برم. اما نکته جالب قضیه برخوردن به سایت این خواننده و زندگی نامه اش بود. واقعا کسی که بتونه این همه کار رو تو این مدت انجام بده شاهکاره.
+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت15:11توسط سهيلا بيگلرخاني |
هر چه که می رسد
وقتی منتظرش نیستی از راه می رسه، و هر کی و هر چی که می رسه حتما به دلیلی و حکمتی رسیده ... و تو که می رسی ...
+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت2:28توسط سهيلا بيگلرخاني |
گاهی نیمه شب
شب که به خونه برمی گردم این فکر تو ذهنم وول وول می زنه که واقعا تاریکی از روشنایی زیباتره. یعنی زیباییش یه جور خاصه وهم و انگیز و راز آلود ... و امان از دست این نورهای بی موقع که زیبای شب رو هم آلوده ازمون می گیرن.
دلم می خواست یه مدت ننویسم. دلم می خواست وقتم رو روی نوشتن داستان های مستندی بذارم که باید زودتر نوشته و تصویر برداری بشه، اما خوب گاهی این گریز هم لازمه.
هنوز دارم دست و پا می زنم، همان تعارضاتی که ول کن نیست. اما فکر نمی کنم. همان طور که توصیه کردی تا فارغ از تعقل، شهود از راه برسه. شاید این آخرین منزل باشه...
از چند هفته قبل برای آخر هفته برنامه تالاب گردی و دشت گردی رو توی میانکاله داشتم، اما شاید قید این طبیعت گردی رو بزنم.... واقعا همیشه این ماییم که تصمیم می گیریم یا ..؟
+نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت0:58توسط سهيلا بيگلرخاني |
من
حال غریبی دارم. نمی دانم چه ام شده. یک لحظه سرشار از شادیم و یک لحظه کوه غم. بهانه می گیرم درست مثل دختر بچه ها.
این که مرا روی پاهایش تحمل می کند، من نیستم
این که می خندد و می گرید، من نیستم
من انگار فرسنگ ها دورتر از من، سال ها پیش تر از من
جایی من را رها کرد و ....
+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت23:43توسط سهيلا بيگلرخاني |
يلداي زيبا
بالاخره امسال هم يلداي زيبا از راه رسيد تا نويد برف سپيد و بهار سبز رو بده. هميشه يلدا رو دوست داشتم و زمستان رو بيشتر. سايه سنگين پاييز زرد هم بالاخره كوتاه شد. يكي از جذاب ترين شب هاي يلدا رو پشت سر گذاشتم. همه خوراكي ها رو ريختيم وسط اتاق و با هم مسابقه گذاشتيم، جاي همتون خالي.
+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت14:52توسط سهيلا بيگلرخاني |